علویون

علویون

علویون فاز 5 اندیشه
علویون

علویون

علویون فاز 5 اندیشه

داغ:سخنان مهم سردار مشفق در خصوص اقدامات مهدی هاشمی در فتنه 88

سخنان مهم سردار مشفق در خصوص اقدامات مهدی هاشمی در فتنه 88
این سخنرانی در پاییز سال ۱۳۸۸ در مشهد مقدس و در جمع تعدادی از روحانیون و نخبگان ایراد شده است. در این سخنرانی به نقش برخی سران فتنه همچون موسوی خویینی ها ، مهدی هاشمی رفسنجانی ، بهزاد نبوی ، مصطفی تاج زاده و اشارات مبسوط ، شفاف و صریحی شده است .

 صبحانه های مهدی هاشمی!





جلسات بعدی مربوط به جلسات مهدی هاشمی ( پسر آقای هاشمی ) می باشد که این جلسات نیز به مدت ۲ سال برگزار شد تحت عنوان جلسات صبحانه !



این مسایل پنهانی که من برایتان بازگو می کنم به علت آن است که مقام معظم رهبری فرمودند آگاه کنید ، بصیرت بدهید . شاید خیلی از سوالات دوستان این باشد که چرا با بعضی از سران برخورد نمی شود . ما ۱ کیفر خواست برای اینها تهیه کردیم ، آقا فرمودند نیاز به کیفر خواست نیست ، شما بروید آگاه سازی کنید ، بصیرت بدهید ، طبقه ی نخبگان کشور متوجه ابعاد پنهان این فتنه بشوند و سپس سینه به سینه پخش شود ، بگذارید مردم برای اینها کیفرخواست درست کنند .



جلسات صبحانه ی مهدی هاشمی ۲ سال پنجشنبه ها در منازل امین زاده ، بهزاد نبوی ، مرعشی ، موسوی لاری ، عطریانفرد ، تاج زاده و بعضا محمد خاتمی برگزار می شد .



می آیند صبحانه می خورند و تا ظهر می نشینند نحوه ی برگشت به قدرت و نظام را بررسی می کنند . خوب ، ۲ سال وقتی اینها دور هم بنشینند چی از داخلش درمی آید ؟ حتما باید ۱ طراحیهایی آنجا صورت گرفته باشد ، حتما باید ۱ اقدامات اجرایی برای رسیدن به اهدافشان از این جلسات بیرون بیاید . فقط برای این نیست که دور هم بنشینند و ۱ صبحانه ای بخورند .



این جلسات مهدی هاشمی در ماجرای فتنه یکی از موثرترین جلسات بوده است و آن چیزی که کف خیابانها و کشور را دچار تشنج کرد محصول این جلسه بود که تحت لوای مهدی هاشمی برگزار می شد .



به بهزاد نبوی گفتیم : شما به عنوان ۱ آدم با سابقه ، که به شما چریک پیر می گویند ، چگونه می رفتید در جلسه ای شرکت می کردید که ۱ آدم لمپن فاسد آن را اداره می کرد ؟!



ابعاد وجودی مهدی هاشمی را همه می دانند که چه تیپ آدمی است ؛ از پدرش گرفته تا بقیه همه می دانند . از ارتباطش با سرویسهای جاسوسی بیگانه ، که شکی در آن نیست ، تا فسادش ، که ساحت این جلسه محترم است و من وارد آن نمی شوم .



بهزاد نبوی در پاسخ سرش را تکان داد و گفت : بله ، متاسفانه من ۲ سال تحت تاثیر جلسات این آقا بودم !



ازاذل و اوباش و مهدی هاشمی!



امروز متهم در اختیار ما هست ، از سرکرده های اراذل و اوباش تهران ، که تیم مهدی هاشمی اینها رو از ۱ ماه ۲ ماه قبل از انتخابات دعوت کردند ، آموزش دادند و توجیه کردند برای اینکه از اینها بتوانند در روز مدنظرشان بهره ببرند !



متهمی در اختیار ما هست که شبی ۸۰۰ هزار تومان می گرفته به اتفاق رفقاش شرق تهران ، فلکه تهرانپارس ، نارمک و هفت حوض رو به آتیش بکشونن !



متهمی در اختیار ما هست که شبی ۱ میلیون تومان می گرفته ، از اراذل و اوباش غرب تهران ، که میدان کاج و امثال آنجا را هر شب با اعوان و انصارش به آتش بکشاند !



متهمی در اختیار ما هست که مسئولیتش جمع آوری سیاهی لشکر برای تهیه کننده های فیلمهای سینمایی است . آدم شناخته شده ای هم هست . این آدم را آوردند توجیهش کردند شبی ۲ میلیون می گرفته تا سیاهی لشکر رو توجیه کنه شبا تو خیابون اتوبوس آتیش بزنن ، بانک آتیش بزنن ، به نیروهای انتظامی حمله بکنن ، توهین به مقام معظم رهبری بکنن ، به پایگاههای بسیج حمله بکنن !!! این آدم الآن تو اوین در خدمت ماست .



این سرکرده های اراذل و اوباش از مهدی هاشمی نزدیک به ۲۰۰ میلیون تومان پول گرفته اند !!



جالب اینجاست اینها می گن وقتی ما می رفتیم پول بگیرم ، پول روز میز مهدی هاشمی دسته دسته چیده شده بود و مهدی هاشمی دسته دسته به ما پول می داد !!!



این اطلاعاتی که من دارم به شما می گم بی جهت نیست ؛ ما اینها را خدمت مقام معظم رهبری ارایه دادیم . ما برای آقا تحلیلگر نیستیم و بدون سند هم نمی توانیم حرف بزنیم . ما فقط باید مستندات ارایه بدهیم . همه ی این مستندات خدمت مقام معظم رهبری رفته است .



نرم افزار تقلب



... مهدی هاشمی رفسنجانی نرم افزاری وارد کشور کرده بود و گفته بود که این نرم افزار را در مجلس خبرگان به کار گرفتیم و موثر شد . همین مقدار به شما بگم که در انتخابات ریاست جمهوری ، نرم افزاری که ایشان وارد کشور کرده بود وصل می شد به ۱ اس ام اس سنتری که از طریق دیشهای ماهواره ای در قشم و کیش ارتباط برقرار می کرد و با سیستم مخابراتی کشور ارتباط چندانی نداشت . برای هر کدام از ناظرین انتخاباتی خودشون یه موبایل و یه خط ایرانسل گذاشته بودند که در سراسر کشور و سر صندوقهای رای ، ساعت به ساعت اطلاعات صندوقها را از طریق همین اس ام اس سنتر ، منتقل بکنند به این اتاق جنگی که مهدی هاشمی رفسنجانی راه انداخته بود .



در تهران ۳ اتاق درست کرده بودند که تو هر کدام از اتاقها حدود ۳۰ دختر و پسر پای کامپیوتر نشسته بودند . قرار بود در اتاق اصلی مهدی هاشمی و میرحسین موسوی حضور پیدا کنند و از آنجا انتخابات را کنترل و هدایت بکنند . نماینده ی کاندیدا بر سر صندوق وقتی شماره اس ام اس سنتر رو می گرفت ، بعد از وصل ، اگر شماره ی ۱ رو می زد حجم جمعیت رو نشون می داد که زیاد است یا کم ! ۲ را اگر می زد یعنی اصولگرایان بیشتر رای دارند یا اصلاح طلبان . هر کدام از این عددها در این اس ام اس سنتر تعریفی جداگانه داشت . اینها ساعت به ساعت تمام انتخابات را در سراسر کشور می خواستند رصد بکنند .



چرا اینکار را کردند ؟ می گفتند ما مثل دفعه ی قبل سادگی نمی کنیم که بذاریم انتخابات تمام بشود و بعد بیایم شکایت بکنیم و بگوییم که مثلا تقلب شده ! ما ساعت به ساعت از این طریق شکایت روی شکایت روی میز مسئولان اجرایی کشور می گذاریم و جالب اینجاست که رسانه های خودشون ، حتی از خارجیها ، را در این اتاق جنگ بسیج کرده بودند تا اطلاعات را در اختیار آنان بگذارند و آنها منتشر کنند تا ۱ عملیات روانی بر روی افکار عمومی انجام دهند که آی مردم چه نشسته اید که الآن مثلا ساعت ۱۰ صبحه ، در فلان حوزه و فلان صندوق داره تقلب میشه ! می خواستند افکار عمومی را به هم بریزند .



جالب اینجاست که می گفتند می خواستیم در هر حوزه ای که رای رقیب ما بالاتر از ما بود ، نیرو اعزام کنیم و تقلبی انجام بدهیم تا آن صندوق باطل اعلام بشود ! خیلی برنامه مفصل بود .



۳ تا مثل این اتاق جنگ درست کرده بودند که اگر دستگاههای امنیتی اتاق اولی یا دومی را پیدا کردند به اتاق دیگری بروند . براشون خیلی مهمه .



 



این آقایان با مستنداتی که خودشون تهیه کرده بودند و در نظرسنجیها به این نکته رسیده بودند که قطعا شکست می خورند منتها بهانه تراشی جزء برنامه های اینها بود که در روند انتخابات خلال ایجاد کنند که به لطف امام زمان (عج) شب انتخابات ، بین ساعت ۸ تا ۱۲ شب هر ۳ جا شناسایی شد و هر ۳ جا را مختل کردیم و نگذاشتیم در انتخابات به شکل دلخواهشان اختلال ایجاد بکنند . یادتان هست که فریادشان درآمد که اس ام اسها چرا قطع شده ! و ...



اگر این نرم افزار مهدی هاشمی و برنامه شان تحت کنترل قرار نمی گرفت آنها همان ساعات اول انتخابات را زمینگیر می کردند و اجازه نمی دادند انتخابات به سرانجام برسد . آنها مطلع بودند که شکست خواهند خورد و می خواستند هزینه ی این شکست را به گردن نظام بیندازند . نمی خواستند این هزینه بر گردن اطلاح طلبان باشد و نشان داده شود که آنها از بی عرضگیشان نتوانستند در جامعه برای خودشان پایگاهی درست کنند .


سالروز شهادت سید علی اندرزگو گرامیباد.

خاطراتی از مردهزار چهره انقلاب اسلامی

ماجرای ۱۸ شناسنامه با اسامی و چهره‌های مختلف برای اندرزگو!

به نظرم، من بیشترین رفت و آمد و اطلاعات را از شهید داشتم، البته بعید نمی دانم باتوجه به پیچیدگی فعالیت های شهید اندرزگو شاید دیگران هم اطلاعاتی داشته باشند که از من مخفی باشد و من، خیال می کنم که اطلاعات زیادی دارم. شهید اندرزگو ۱۸ شناسنامه با اسامی و چهره های مختلف داشت و با حلقه های مختلفی در ارتباط بود.

به گزارش فرهنگ نیوز ، «ما نیمی از انقلاب را از این شهید داریم.» این تعبیری است مشهور در توصیف عظمت و جایگاه شهید سید علی اندرزگو که حضرت امام (ره) به عنوان رهبر انقلاب اسلامی برای او به کار برده است. این عظمت از یکسو و ابعاد پنهان فراوانی که در زندگی مبارزاتی  او وجود داشته و در هر دوره بخشی از آن نمایان می شود، از سوی دیگر سبب شده تا پرداختن به این شهید دشوارتر شود.

 
 
 
رجانیوز ، همزمان با سی و ششمین سالروز شهادت شهید سید علی اندرزگو پایگاه قاصدنیوز در گفتگویی با دو تن از دوستان و همراه شهید در مشهدمقدس به بررسی ابعاد پنهان شخصیت این عارف مجاهد و چریک خستگی ناپذیر انقلاب اسلامی پرداخته است که در ادامه متن کامل این گفتگو را می خوانید.

 *   *  *

با وجود کسالت شدید و بستری بودن در اثر عارضه شیمیایی در جنگ ۸ساله و با صدایی که تنها چندتار صوتی برایش مانده است، حجت الاسلام علیرضا افشار صفوی دعوت ما را پذیرفت تا برای اولین بار از برخی خاطراتش با «دکتر حسینی» یا همان «سیدعلی اندرزگو» بگوید.

* من را برای جذب نشانه گذاری کرده بود

من با شهید اندرزگو چهار سال قبل از انقلاب یعنی در حدود سال ۱۳۵۳ از طریق مرحوم پدرم آشنا شدم. پدرم آن زمان مغازه تعمیرات لوازم صوتی داشت. یک روز شهید اندرگو به بهانه تعمیر ضبط صوت به مغازه پدر آمدند. با پدرم که صحبت می کردند، سراغ مرا که طلبه بودم گرفت، من هم که همان جا بودم سر صحبت باز شد و با ایشان آشنا شدم. این را هم باید اشاره کنم که ایشان از طریق طلاب یکی از حوزه های علمیه مشهد من را برای جذب نشانه گذاری کرده بود.

 

* ۱۸ شناسنامه با اسامی و چهره‌های مختلف!

به نظرم، من بیشترین رفت و آمد و اطلاعات را از شهید داشتم، البته بعید نمی دانم باتوجه به پیچیدگی فعالیت های شهید اندرزگو شاید دیگران هم اطلاعاتی داشته باشند که از من مخفی باشد و من، خیال می کنم که اطلاعات زیادی دارم. شهید اندرزگو ۱۸ شناسنامه با اسامی و چهره های مختلف داشت و با حلقه های مختلفی در ارتباط بود. یک خانه ی اجاره ای داشت در بازار سرشور مشهد.

 

عکسی که با فِلِش مشخص شده است، چهره ای است که به گفته حجت الاسلام افشارصفوی، اندرزگو اکثرا با این چهره در مشهد ظاهر می شده است

* همسر شهید، پشتوانه و مشاوری عالی برای ایشان بود

شهید اندرزگو زندگی بسیار ساده ای داشت. محیط خانه شان یک محیط سازمان یافته بود. من فکر می کنم خانم ایشان هم از فعالیت های ایشان اطلاع داشت. همسر شهید، پشتوانه و مشاوری عالی برای ایشان بود و افکار و راهکاری خوبی ارائه می داد؛ حتی گاهی شهید اندرزگو در برنامه ریزی برخی کارها به من می گفت که مثلا فلان مطلب را خانمم به من گفته است.

* گروه چهارنفره ی دکتر حسینی!

ایشان در مشهد معروف بود به دکتر حسینی و با افراد مختلفی رابطه داشت. ولی چهار نفر بودیم که پای کار هم بودیم و دوستانی صمیمی: سیدعلی اندرزگو، آقای احمدی که بعد انقلاب در دادستانی انقلاب تهران مشغول شدند، آقای زاهدی که ما به او می گفتیم "استاد زاهدی" و من هم با ۱۷ سال کوچکترین عضو گروه بودم.

ما چهار نفر ۴ سال پای درس مرحوم ادیب نیشابوری می رفتیم و درس های ادبیات عرب مثل سیوطی را پیش ایشان خواندیم و با مرحوم ادیب هم خیلی خودمانی بودیم. درسش واقعا درس بود. شهید اندرزگو هم همه این کلاس ها را ضبط و تبدیل به نوار می کرد. البته ما در لفافه کارهای دیگری می کردیم. به لحاظ اینکه مرحوم ادیب فرد معتبری نزد دستگاه حکومتی بود لذا کسانی که در حرم رضوی منبر می رفتند و دعا می خواندند باید از ایشان اجازه می گرفتند، بنابراین افرادی را که با مرحوم ادیب در رابطه بودند را زیر نظر داشتیم یا برخی افرادی را که با دستگاه در ارتباط بودند را از این طریق شناسایی می کردیم. از طرف دیگر ساواک هم افرادی را نزد مرحوم ادیب می فرستادند تا ایشان را آزمایش کنند و روابط ایشان را زیر نظر داشته باشند.

* خانه ای که پول خریدش را امام شخصا داد

خبر داشتم که شهید اندرزگو با حضرت آیت الله خامنه ای هم مراوداتی  داشتند، همین طور با شهید هاشمی نژاد و شهید کامیاب. معمولا در جلسات خودش به تنهایی می رفت و چیزی هم به ما نمی گفت. سید سفرهای زیادی هم می رفت که بتواند افراد مختلفی را شناسایی کند، چه افرادی را که با ساواک بودند و چه کسانی که در خط و مدافع حضرت امام بودند.

او با حضرت امام هم رابطه داشت و از طریق لبنان به دیدار ایشان در نجف می رفت. یک بار هم خود امام شخصا به ایشان پول می دهند و می گویند: «این را بگیر و برو برای خودت خانه بخر.» این را خود شهید اندرزگو به ما گفت. الان این منزلی که در کوچه سرشور مشهد هنوز هم هست از همان پولی که امام داده بودند خریداری شده است.

* جَنگ خروس ها

یکی دیگر از کارهای ایشان که ما می گفتیم آخر این چه کاری است که می کنی، این بود که در خانه مرغ و خروس لاری نگه می داشت و گاهی هم این خروس ها را به قول خودش برای دعوا انداختن به منطقه سمزقند می برد. اما خوب این ظاهر قضیه بود و یک پوشش. توی سبدش و زیر مرغ و تخم مرغ ها اسلحه مخفی می کرد.

* آخوندی که قرار بود ترور شود

علاوه بر برنامه‌های پخش نوار و کتاب و جابه جایی اسلحه، در طول این چهارسال در مشهد دو ترور را شهید اندرزگو برنامه ریزی کرده بودند که انجام دهیم و البته بنا به دلایلی انجام نشد. دو آخوند درباری قرار بود بنا به دلایلی محفوظ ترور شوند و چون یکی از این افراد هم اکنون زنده است و آن فرد دیگر اخیرا فوت کرده است از ارائه توضیحات بیشتر معذورم.

* حتی در بیماری ها ناآرام و در رفت وآمد بود

شهید اندرزگو هر زمان که مریض می شد، سعی می کرد زیاد در خانه نماند و معمولا می رفت هتل دایی من. دایی من- مرحوم مستوفی- در خیابان سعدی یک هتل داشت و شهید اندرزگو، بعضاً یک یا دو شب می رفت آنجا. نمی خواست زیاد در خانه ماندگار شود تا به چنگ ساواک بیفتد. یک بار یکی از آقازاده هایشان که کوچک بود مریض شد، من بردمش هتل و دکتر را بردم درون هتل تا معاینه اش کند. بعد که بهتر شد برگرداندمش خانه. هیچ وقت رفت و آمد های غیرآشنا به خانه ایشان نمی شد، چه برسد به رفت و آمدهای مشکوک.

شهید اندرزگو در مسیر رفتن به خانه شان، اگر احساس خطر می کرد و شک می کرد که تحت تعقیب است، غیر مستقیم می رفت. مثلا سر کوچه یک قنادی بود که شهید با صاحب قنادی رفیق شده بود، وقتی مشکوک می شد می رفت پشت پاچال این قنادی، تا رد گم کند؛ بعد از نیم ساعت که مطمئن می شد، می رفت خانه.

* تله ای که شکنجه گر معروف برای او گذاشته بود

یک مغازه ای بود در کوچه دبیرستان فروغ که معروف بود به مغازه احمد زرگر؛ این آقا از فامیل های ما بود ولی نمی دانستیم که آنجا پاتوق ساواک است. زمانی ما این موضوع را فهمیدیم که مرحوم آیت الله گیلانی، شکنجه گر معروف- تهرانی- را محاکمه کرد. تهرانی آنجا از دو نفر اسم برد، یکی من و یکی شهید اندرزگو. در آن محاکمه گفت ما در فلان مغازه ی زرگری این ها را زیر نظر داشتیم. همان جایی که شهید اندرزگو هم حدس زده بود که پاتوق ساواک است.

* مرا هم آزمایش می کرد

ایشان مرا هم آزمایش و تربیت می کرد. من آن زمان که اسم امام هم قاچاق بود! از طریق ایشان کتاب ها و نوارهای کاست امام را برای دیگران می بردم. شهید اندرزگو آدرس می داد و من هم می بردم و تحویل می دادم، بدون اینکه آن ها را بشناسم ولی سال آخر دیگر افراد را می شناختم.

* کامیونی پُر از اسلحه

یک بار هم سال آخر، مرا برد به یک عکاسی اطراف حرم و با لباس ها و حالت های مختلف از من عکس گرفت. من هم نمی پرسیدم که چرا. چون به این رسیده بودم که ایشان هر چیزی را صلاح بدانند به من می گویند و من هم اخلاق اینکه بپرسم را نداشتم. من به شهید اندرزگو اعتماد کامل داشتم.

یک روز آمد و یک شناسنامه داد دستم، دیدم عکس من است ولی با یک اسم دیگر. تعجب کردم. شهید اندرزگو یک بارنامه و پول به من داد و گفت باید بروی مرز بازرگان، فلان ماشین با این شماره پلاک آنجاست و بار سیب زمینی و انگور دارد، کامیون را از گمرک تحویل می گیری و می آوری مشهد. برای اینکه گمرک را هم راحت رد کنیم گفت اجازه بده مامورین هرچه خواستند از بار بردارند و این پول را هم بده.

من هم رفتم مرز و ماشین و راننده اش را پیدا کردم و کارهای گمرک را انجام. شهید اندرزگو حتی برنامه ی ایستادن ما در مسیر و اینکه کجا توقف داشته باشیم را هم مشخص کرده بود. از مسیر تبریز، قزوین، تهران به مشهد آمدیم. شب هم که رسیدیم مشهد می دانستیم کجا و کدام انبار و پیش چه کسی باید برویم. ماشین را گذاشتیم توی انبار و با راننده رفتیم هتل. صبح که برگشتیم بار را خالی کنیم، دیدیم ماشین خالی شده است. رفتم پیش شهید اندرزگو و گفتم این اتفاق افتاده؛ آقا سید خنده ای کرد و گفت: «ما خالی کردیم، این پول را هم بگیر، بده به راننده تا برود.» بعدها خود شهید اندرزگو برای ما تعریف کرد که داخل بار، کلاش و کلت و نارنجک بوده است!

این ها نشان می دهد که نفرات دیگر و گروه های دیگری بوده اند که با شهید اندرزگو رابطه داشته اند ولی نه ما آن ها را می شناختیم و نه آن ها ما را می شناختند. روابط او خیلی پیچیده بود.

* عملگرایی و مجاهده عملی؛ عرفان اندرزگو

شهید اندرزگو خیلی مقید به نماز اول وقت و قرآن بود و به اعمال عبادی اهمیت می داد. اصلا اهل شاگرد جمع کردن دور خودش نبود، به قول امروزی ها، عرفان کاذب نداشت.

مربی شهید اندرزگو، حضرت امام بود. او یک مربای کامل(تحت تعلیم مربی) بود که به دست حضرت امام تربیت شده بود. ایشان هم با حضرت امام و هم با کسانی که با حضرت امام در رابطه بودند مثل حضرت آیت الله خامنه ای، شهید هاشمی نژاد و شهید کامیاب، ارتباط داشت. یک نابغه و یک انسان چند بُعدی و عملگرا بود.

* می خواهی در تهران بمانی؟ سوالی که بی جواب ماند

من آخرین بار سه روز قبل از شهادت شان، ایشان را در مشهد دیدم. سلام و علیکی کردیم. گفت: «دارم می روم تهران.» گفتم: «خب، شما که همیشه می روی.» گفت: «ولی این دفعه برنمی گردم.» گفتم: «یعنی می خواهی بمانی» به این سوالم ام دیگر جواب نداد.

* به رسم رفاقت بعضی اوقات با او حرف می زنم

ایشان به ما احترام می گذاشت و ما هم واقعا مطیع ایشان بودیم و مورد احترام ما بود. البته در عین حال با هم بسیار خودمانی بودیم. به خانواده ایشان هم بسیار احترام می گذاشتیم و می گذاریم، البته فکر می کنم الان نه خانم ایشان- که آن زمان رفت و آمد زیادی به خانه ایشان داشتیم- و نه  فرزندان او-که در خردسالی اکثر اوقات با من بوده اند!- من را نشناسند چون بعد از شهادت ایشان دیگر خانواده شهید را ندیده ام.

من اهل خواب دیدن و این جنس مسائل نیستم اما به رسم رفاقت بعضی اوقات با او حرف می زنم. برخی اوقات صدایش در گوشم می پیچد و چشمم حرکاتش را تداعی می کند. انشاالله خدا او را شفیع ما قرار دهد.

*   *   *

برای شنیدن از «اندرزگو» چند دقیقه ای نیز میهمان حاج غلامحسین احمدی خباز از انقلابیون قدیمی مشهدمقدس، پدر دو شهید والامقام دفاع مقدس و از دوستان و همراهان شهید سیدعلی اندرزگو بودیم. او  با وجود اینکه فرزند و نوه اش می گویند در خاطر ۷۰ساله حاج آقا خاطراتش به سختی به ذهن و زبانش جاری می شود  اما او به خوبی چند روایت از شهید اندرزگو برای ما تعریف کرد:

یک روز پسرخاله ام که در زابل ساکن بود آمد و گفت: خانواده یکی از انقلابی ها که می خواهند بروند زابل را بیاورم خانه  شما؟ من هم قبول کردم و آنها آمدند. بعد از چند ماه خود شهید اندرزگو هم آمد منزل ما و ما با هم آشنا شدیم. بعد از آن هم در رفت و آمد بودیم. خانم ایشان البته یک ماهی را در خانه ما زندگی می کردند.

ما با هم دوست بودیم اما خبری از فعالیت هایش نداشتم و اساسا هم چیزی نمی گفت. ما به او می گفتیم «اندرزگو». بعد مدتی گفت: به من بگویید «دکتر حسینی»

همان اوایل یک موتور گازی آبی برای ایشان خریدم به مبلغ ۱۰۰۰ تومان که ماهیانه شهید  قسطش را پرداخت می کرد. یک بار وقتی آمد قسط موتور را بدهد مقدار زیادی پول در کُتش جاسازی کرد بود. وقتی پول ها را دیدم گفت: فقط همین مقدار مال خودم هست و باقی پول‌ها مال امام است.

یک بار با شخص سومی که شهید اندرزگو معرفی کرده بود ساعت ۸ جلوی مسجد ملاحیدر قرار داشتیم. من ساعت ۸ و دو دقیقه رسیدم. بعدها به من گفت آقای احمدی دیر کردی. وقتی گفتم دو دقیقه بیشتر نشد! گفت: با همین دو دقیقه نظم تشکیلات به هم می خورد.

در حوالی سال‌های ۵۵ یا ۵۶  برخی از شب‌ها می آمد خانه ما می‌خوابید. اصرار می کردم داخل خانه استراحت کنید اما او به جهت امنیتی نمی‌پذیرفت و به ناچار روی همان ایوان که بلند بود و حیاط و دیوارها دیده می‌شد، تشکی می‌انداخت. آقای اندرزگو تشک را پس می‌زد و می‌گفت: خیلی‌ها همین قالی نرم و عالی را ندارند که استراحت بکنند روی زمین خشک و خالی استراحت می‌کنند، برای ما ولی این قالی هست، بعد شما رویش تشک می‌اندازی؟! و حاضر نمی‌شد از تشک استفاده کند و روی همان قالی اندکی استراحت می کرد.

وقتی شهید اندرزگو به دیدار امام در نجف رفت، سیدعلی آقای اندرزگو گفته بود: من میخواهم اینجا بمانم. آقا می فرمایند: این مرتیکه(شاه) می خواهد برود شما در ایران باشی بهتر است. این حرف برای من در آن زمان تکان دهنده بود. وقتی بعدها امام گفت اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود یاد آن جمله امام خطاب به شهید اندرزگو افتادم.

او یک آدم عادی اما فوق العاده ای بود. این حالات عرفانی که شما گفتید حداقل به ماها که دوستانش بودیم اصلا نشان نمی داد.

یک بار که منزل ما آمده بود، صدای نوزادمان را شنید. گفت آقای احمدی اگر می دانستم در خانه بچه کوچک دارید به جدم قسم نمی آمدم.

ایشان آدرس خانه خودشان را به ما نمی داد و ما نمی دانستیم کجا هستند. وقتی می خواست از ما جدا شود، از ما فاصله می گرفت و می رفت. ما یک بار به او گفتیم که چرا آدرست را نمی دهی؟ گفت: احتمال دارد وقتی شما را دستگیر کنند و از شیوه رفتنم بپرسند، شما تحمل شکنجه را نداشته باشید، آن وقت حدود ۱۰۰ نفر از تشکیلات ما لو خواهند رفت.

خاطره فرزند حاج غلامحسین احمدی خباز: یادم هست یک روز صبح جمعه داشتیم در کوچه سرشور بازی می کردیم . و پدرم دعای ندبه بود. ما هم که آدرس ایشان را نداشتیم. آن روز صبح در خانه ای باز شد و دکتر بیرون آمد. من هم با صدای بلند گفتم: سلام آقای دکتر، پدرم اینجا دعای ندبه است! به یک‌باره شهید اندرزگو ترسیده بود و بعد از چند لحظه که کوچه را پایید به سرعت از آنجا رفت.

وقتی با پسران آقا سید علی اندرزگو بیرون می رفتیم و بچه ها بازی می کردند جالب بود که بازی شان اسلحه بازی بود.


شوهرم با دوستان وایبری​اش به خانه می​آید...

تکنولوژی​های ارتباطی نهاد خانواده را نشانه گرفته ​اند

شوهرم با دوستان وایبری​اش به خانه می​آید

وارد خانه شد. چند ساعتی منتظرش بودم. می‌خواستم درباره تغییر رفتار پسرمان با او حرف بزنم، اما تصمیم داشتم اول بگذارم کمی استراحت کند و بعد حرفم را بگویم. با آمدنش حال و هوای خانه تغییر کرد. یک سلام بلند و یک روی مهربان.

به گزارش فرهنگ نیوز ، وارد خانه شد. چند ساعتی منتظرش بودم. می‌خواستم درباره تغییر رفتار پسرمان با او حرف بزنم، اما تصمیم داشتم اول بگذارم کمی استراحت کند و بعد حرفم را بگویم. با آمدنش حال و هوای خانه تغییر کرد. یک سلام بلند و یک روی مهربان.

همیشه همین‌طور به خانه می‌آید. من هم به استقبالش رفتم. از بوی غذا گفت که هوش از سرش برده و من هم با خنده گفتم باید دو ساعتی صبر کند. چند کلامی بیشتر حرف نزده بودیم که صدای زنگ وایبرش آمد و او با عجله موبایلش را از جیب بیرون آورد و همان‌طور که با من حرف می‌زد، به خواندن پیام مشغول شد، اما نمی‌دانم چه چیزی در پیام نوشته شده بود که به وسط جمله نرسیده، آخرش را نقطه‌چین گذاشت و روی نزدیک‌ترین مبل نشست و شروع به خواندن کرد.

چند وقتی است کل معاشرت ما همین چند لحظه ورود او به خانه است تا قبل از این‌که به وایبر وصل شود، قبل از این‌که برود سراغ پیام‌هایش در شبکه‌ های اجتماعی دیگر.

حس می‌کنم شوهرم با همه مردم شهر به خانه می‌آید. دیگر خلوتی برایمان نمانده. اگر بخواهد حرفی هم بزند با آب و تاب، لطیفه جدیدی ​ از پیام‌های وایبر برایم می‌خواند و من هم لبخند تلخی می‌زنم به یاد روزهایی که از اتفاق‌های اداره‌اش می‌گفت و تمام قندهای دنیا در دلم آب می‌شد.

اما امشب باید بر این رقیب پیروز شوم. کلی حرف نگفته دارم. باید با هم حرف بزنیم. از او می‌خواهم تلفن همراهش را کنار بگذارد و اجاز دهد همراه لحظات او بشوم. از او می‌خواهم وقتی با هم هستیم، به چشمانم نگاه کند.

سال‌ها قبل وقتی هنوز اتاقک‌های زردرنگ تلفن همگانی در خیابان‌ها دیده می‌شد، خانه‌های زیادی تلفن نداشتند. گاهی در یک کوچه یک خانه تلفن داشت و همه از آن استفاده می‌کردند. بعد کم‌کم سر و کله تلفن در خانه همه‌مان پیدا شد.

اگر آن روزها به ما می‌گفتند روزی هر کدام از ما یک تلفن برای خود خواهیم داشت که با آن به هر کجا بخواهیم، می‌توانیم برویم و همیشه در دسترس هستیم، بیشتر شبیه یک شوخی بود؛ شوخی‌ای که این روزها از نان شب جدی‌تر شده است.

اگر هزاران دوست همیشه آنلاین هم پیدا کنیم، نمی‌توانند جای یک گفت‌وگوی صمیمانه با همسرمان را بگیرد. اگر خودمان گرفتار این دنیا شویم و ندانیم چگونه وقت و روابط را مدیریت کنیم، دومین قربانی بعد از ما، فرزندانمان هستند که از دستشان می‌دهیم

قصه همراه دوم زندگی‌مان هم بی‌شباهت به اولی نبود. همراه دوم، رایانه یا همان کامپیوتر معروف بود. در مهم‌ترین جای خانه قرار گرفت. بعد کم‌کم وارد اتاق‌های شخصی‌مان شد و بعد آن​قدر مهم بود که همه اعضای خانواده نمی‌توانستیم از یک سیستم استفاده کنیم.

آمدن تبلت و تلفن همراهی که می‌توانست کار مهم وصل شدن به دهکده جهانی را به‌عهده بگیرد، این مشکل زندگی‌مان را هم حل کرد. حال دیگر همیشه در دسترس هستیم، اما آن​قدر در دسترس دوست و آشنا و غریبه و افراد ندیده حتی در آن طرف کره زمین قرار گرفته‌ایم که کمتر در دسترس خودمان و نزدیک‌ترین افراد زندگی‌مان قرار می‌گیریم.

به برکت شبکه‌های اجتماعی که هر روز به تعداد آنها اضافه می‌شود، سرمان شلوغ‌تر شده است. نمی‌توان وایبر داشت و از اینستاگرام غافل بود یا هر دوی اینها را داشت، اما لاین و تانگو را مورد بی‌مهری قرار داد. ما می‌خواهیم همه جا باشیم و در حقیقت هیچ کجا به صورت واقعی نیستیم.

نمی‌خواهم منکر فواید برخی از این شبکه‌ها شوم، اما موضوع از جایی مشکل پیدا می‌کند که خط قرمزی برای استفاده از اینها نداریم. از صبح که چشم باز می‌کنیم، به جای آن‌که کنار پنجره برویم و به آسمان نگاه کنیم و خدایمان را شکر کنیم، برای درک نعمت یک روز دیگر، پنجره تلفن همراهمان را چک می‌کنیم تا در وایبر و فضاهای دیگر، پیغام‌های شبانه دوستان را بخوانیم.

اگر اینترنت دائم نداشته باشیم تا رسیدن به سر کار و وصل شدن به وای‌فای، مثل معتادان کلافه‌ایم. وقتی به خانه برمی‌گردیم هم به جای گذراندن وقت با عزیزترین افراد زندگی‌مان، مشغول خواندن لطیفه‌های بعضا تکراری، جملات معروف انسان‌های بزرگ و پیام‌ها و گروه‌هایی می‌شویم که شاید یک ربع وقت صرف آنها کردن، خالی از لطف و تنوع نباشد، اما بیشتر از آن فراموش کردن یک مساله مهم است؛ وقت با هم بودنمان کمتر از آن است که فکرش را می‌کنیم.

البته ما انسان‌ها خیلی زود راه‌حل‌هایی برای چنین مشکلاتی پیدا می‌کنیم؛ مثلا زن و شوهرهایی که برای هم در این فضاهای مجازی از اتاق روبه‌رو شکلک قلب می‌فرستند یا جملات عاشقانه برای یکدیگر فوروارد می‌کنند. فرزندان هم که هنوز خواندن و نوشتن یاد نگرفته‌اند، مجهز به انواع بازی‌های رایانه​ای و تبلت می‌شوند تا از والدین خود عقب نمانند.

این روزها علاوه بر دیدن خانه خودم که هر کدام‌مان وسیله‌ای در دست در دنیای خود سیر می‌کنیم، دیدن جمع دوستانه و فامیل که باز هم خیلی‌ها گوشی به دست در دنیای مجازی خودساخته‌شان قدم می‌زنند، مرا می‌ترساند؛ ترس از روزهای پیش رو که هر کدام از ما تنها بمانیم و مجبور شویم تغییرات چهره عزیزانمان را در عکس‌هایی که به اشتراک می‌گذارند، جستجو کنیم و آن​قدر گوشی و لوازم ارتباطی در دستانمان باشد که فرصتی برای گرفتن دست یکدیگر نداشته باشیم. می‌ترسم حرف‌های خوبمان ته بکشد و روابطمان سست شود.

بهترین چیز برای فرار از تنهایی‌های اینچنینی، جدی نگرفتن دنیای مجازی است. این دنیا به زندگی ما آمد تا به دنیای واقعی‌مان کمک کند و کارهایمان بهتر انجام شود و فرصت بیشتری برای با هم بودن داشته باشیم. قرار نبود این​قدر پررنگ شود که جای همه چیز را پر کند.

اگر هزاران دوست همیشه آنلاین هم پیدا کنیم، نمی‌توانند جای یک گفت‌وگوی صمیمانه با همسرمان را بگیرد. اگر خودمان گرفتار این دنیا شویم و ندانیم چگونه وقت و روابط را مدیریت کنیم، دومین قربانی بعد از ما، فرزندانمان هستند که از دستشان می‌دهیم.

چند روز پیش در یکی از همین شبکه‌ها، مطلبی به طنز نوشته شده بود که فرد نوجوانی می‌گفت: امروز اینترنتم قطع شده و مجبور شدم با خانواده وقت بگذرانم، به نظرم آدم‌های خوبی هستند؛ هرچند این مطلب طنز بود، اما تلخی یک واقعیت را به رخ ما می‌کشید.

اگر برای با هم بودن وقت نگذاریم، غریبه‌هایی می‌شویم که هر روز صبح کنار هم چشم باز می‌کنیم و هر شب کنار هم چشم می‌بندیم؛ همین.

فحاشی شبه روشنفکران! پاسخی به دولتمردان...

آیا هنوز هم نوبت به جنتی نرسیده؟

فحاشی شبه روشنفکران! پاسخی به دولتمردان

شاید این حملات، شاهدی باشد بر تغییر رویه برخی مسئولان فرهنگی کشور که توجه ویژه به "افراد طردشده از نظام" را راه‌حل مشکلات و معضلات فرهنگی می‌دانند!

به گزارش گروه فرهنگی فرهنگ نیوز، "سیمین خلیلی" معروف به سیمین بهبهانی ازجمله شعرایی است که در زمان طاغوت عضو ارشد کمیسیون شعر و ترانه رادیو و تلویزیون بود و بسیاری از اشعار مبتذل سرایان وقت با حمایت وی تصویب و از تلویزیون پخش می شد. بهبهانی که در زمان حیاتش با سرودن اشعار ضدانقلابی و حضور در تجمع‌های ضدانقلاب خارج از کشور دوران پرحاشیه‌ای را برای خود قم زد، با فوتش نیز حاشیه‌ها تمام نشد و از سوی اطرافیانش ادامه‌دار شد. تا مرگش نیز محلی برای فحاشی مبتذل سرایان شود.

در همین زمینه "یغما گلرویی" مبتذل سرا در یادداشتی به مناسبت فوت وی در صفحه فیس بوکش می‌نویسد:
 
...در کُما ماندنت از مرگ خطرناک‌تر بود – سیمین عزیز! - چراکه می‌توانستند به‌سادگی مصادره‌ات بکنند. می‌توانستند معاون وزیر همان ارشادی که سال‌ها سلاخِ غزل‌هایت بود را به بالینت بفرستند و تو هشیار نباشی تا اعتراضی بکنی. آسمان سرزمینِ ما همیشه پُر از لاشخورهایی‌ بوده که مرگِ شاعران را انتظار می‌کشند تا سفره‌هایشان را رنگین کنند!
 
 
اما این حملات علیه مسئولان وزارت ارشاد در حالی صورت می‌گیرد که چند روز قبل از درگذشت وی، صالحی معاون فرهنگی وزیر ارشاد به عیادت وی رفت و سلام "جنتی" وزیر فرهنگ و ارشاد جمهوری اسلامی ایران را به فرزندان وی ابلاغ کرد!
 
و جالب اینجاست که باروی کار آمدن دولت یازدهم، افراد معلوم‌الحال به‌خصوص در حوزه فرهنگی،موردعنایت مسئولان قرار گرفتند و گاه این حمایت‌ها تا مرحله خرج کردن یک وزارتخانه عریض و طویل نیز پیش می‌رفت!
 
شاید این حملات، شاهدی باشد بر تغییر رویه برخی مسئولان فرهنگی کشور که توجه ویژه به "افراد طردشده از نظام" را راه‌حل مشکلات و معضلات فرهنگی می‌دانند! سیاستی که متأسفانه در حوزه سیاست خارجی نیز اتفاق می‌افتد و حل مشکلات را مذاکره با آمریکا می‌داند!.
 
 حالا مسئولان لازم است به این نکته توجه کنند که حمایت بی‌چون‌ و چرا از چنین عناصری نه‌تنها محبوبیتی بین این افراد و طرفدارانشان! پیدا نخواهند کرد که صدالبته نقطه تاریکی در کارنامه خود در بین ملت ایران رقم خواهند زد؛ و چه‌بسا هزینه کردن برای افرادی که دارای تفاوت دیدگاه ایدئولوژیکی با جمهوری اسلامی هستند، چیزی جز دهن‌کجی به‌نظام نخواهد بود!
 
نکته جالب ماجرا اینجاست که این افراد ضدانقلاب که اتفاقاً موردعنایت مسئولان هم قرار می‌گیرند خود را "در کنار مردم " می‌دانند!یغما گل‌رویی شاعر ضدانقلاب در بخشی از یادداشتش چنین می‌نویسد:
 
 "ما اما از یاد نمی‌بریم که تو چگونه شاعری بودی. از یاد نمی‌بریم چگونه در تمام این سال‌ها، «در کنار مردم بودن» را معنا کردی. تسلیم نشدنت را از یاد نمی‌بریم و بیداری‌ات را... عبارتِ «غزلِ معاصر» تا همیشه تو را به یاد ما خواهد آورد. غزل بانو! شک ندارم که نمرده‌ای! اصلاً نمی‌توانی بمیری حتی اگر خود بخواهی! پس به‌رسم مُرده‌پرستان، این روز را نوحه‌گری نمی‌کنیم و به‌جای دقیقه‌ی سکوت، به احترام روح سرکشت غزل‌هایی را زمزمه می‌کنیم که در آن‌ها زنی عاصی فریاد می‌کشید:«یک دریچه آزادی، بازکن به زندانم»"!
 
 
شکی نیست که روی صحبت گلرویی درمعرفی هر چه بیشتر بهبهانی و امثالهم به مسئولان است و یک هشدار که اساساً ضدانقلاب، ضدانقلاب است، ما به دنبال شورشیم و البته نام آن را "در کنار مردم بودن" می‌گذارد!
 
سیمین بهبهانی در فتنه ۸۸ هم‌راستا با  جریان ضدانقلاب سعی داشت با غزل‌سرایی در تهییج و تشویق مردم در آشوب‌های خیابانی نقش خود را ایفا کند. وی بعد از انتشار هر دروغی که متأسفانه از سوی برخی کاندیداهای شکست‌خورده منتشر می‌شد، غزل‌سرایی می‌کرد تا پازل ضدانقلاب و فتنه توسط وی و در کنار گزارش‌های تصویری رسانه‌های معاند تکمیل شود و بعدها با این تعبیر که وی در کنار مردم بوده است هم موردعنایت شبکه‌های ضدانقلابی قرار گیرد و هم طرفدارانش. 
 
 
ناگفته نماند که  "باراک اوباما" رئیس‌جمهور آمریکا هم اشعار بهبهانی را می‌خواند و خود را در کنار مردم ایران می‌داند! 
 
حال جای سؤال است که ابلاغ پیام و سلام آقای جنتی وزیر محترم ارشاد برای ایشان در بیمارستان به‌عنوان عالی‌ترین مقام فرهنگی دولت جمهوری اسلامی ایران برای فردی مخالف با نظام چه معنی می‌تواند داشته باشد؟!
 
سیاست منت‌کشی از مخالفان سیاست‌های نظام در حالی در یک سال گذشته از سوی مسئولان در حال پیگیری است که اتفاقاً برخی از این افراد موظف به تخریب فرهنگ ایران هستند و حالا مسئولان ما خواسته یا ناخواسته گام‌های خود را برای این منت‌کشی‌ها استوار برداشته و اتفاقاً نتیجه‌ای هم جز هزینه برای نظام در برنداشته است.
قطعاً حالا می‌توان دغدغه‌های رهبر معظم انقلاب را بیش‌ازپیش درک کرد. وقتی ایشان از وضعیت فرهنگی کشور احساس نگرانی می‌کنند این نکته را به‌خوبی می‌توان فهمید که اوضاع ازآنچه ما می‌بینیم وخیم‌تر است!
 
 
وقتی ما نمایشگاه آثار "صادق هدایت" در حسینیه ارشاد را برگزار می‌کنیم چه معنی می‌تواند داشته باشد؟! وقتی از شاعر هتاک "یدالله رؤیایی" دعوت می‌کنیم چه معنی دارد؟!هزینه کردن برای "محمود دولت‌آبادی" و تلاش برای صدور مجوز "کلنل" به چه معناست؟!آیا رفع توقیف مجوز نشر معلوم‌الحال "چشمه" با کارنامه سیاهش در حوزه فرهنگی دهن‌کجی نیست؟!
 
متأسفانه دولت یازدهم مجوز توقیف‌شده نشریه "زنان" به مدیرمسئولی شهلا شرکت را دوباره احیا می‌کند. وی نیز که به دیدگاه‌های فمینیستی شهرت دارد به‌پاس این توجه درباره دولت یازدهم چنین می‌گوید: "دولت جدید بعد از سال‌ها بارقه‌های امیدی را در دل مردم روشن‌ کرده. در همین مدت کوتاه هم آثار روی کار آمدن این دولت دیده می‌شود. طبیعتاً ما هم به دوباره فعال شدن جنبش زنان امیدواریم......"
 
دولت یازدهم در صدور مجوز برای آثار توقیفی در حوزه سینما نیز ید طولانی دارد. البته این نکات تنها نمونه‌ای از عملکرد وزارت ارشاد دولت یازدهم درزمینهٔ حمایت از عناصر معلوم‌الحال است که البته تجربه‌هایی مانند یغما گل‌رویی و سیمین بهبهانی نشان داده که نتیجه منت‌کشی‌های دولت چیزی جز فحاشی نخواهد بود!