علویون

علویون

علویون فاز 5 اندیشه
علویون

علویون

علویون فاز 5 اندیشه

خانواده محجبه یکی از محبوب ترین ستاره های ورزشی ایران...

خانواده محجبه یکی از محبوب ترین ستاره های ورزشی ایران
 

پرافتخارترین و گلزن ترین فوتسالیست تاریخ ایران کیست؟ بدون شک وحید شمسایی را همه شما میشناسید.

شمسایی با نشریه همشهری آیه گفت وگو کرده و موضوع جالب این مصاحبه تاکید همسر و سه دختر شمسایی بر پوشش چادر است.

نگار دختر بزرگ شمسایی به همراه 2 دختر دیگرش که دوقلو هستند و کیانا و کیمیا نام دارند را اینجا می بینید.

در تصویر خانوادگی زیر وحید شمسایی را در کنار همسر و سه دخترش می بینید

خانواده محجبه یکی از محبوب ترین ستاره های ورزشی ایران +عکس

خبر شهادت بچه‌ها را به خانواده‌هایشان می‌دادم...

گفت‌وگو با «اصغر نقی‌زاده»

خبر شهادت بچه‌ها را به خانواده‌هایشان می‌دادم

یک ماه طول کشید تا توانستم به خاله‌ام خبر مفقود شدن مسعود را بدهم. گفتنش خیلی برایم سخت بود. مدام تصور می‌کردم اگر بگویم مسعود هم مانند محسن مفقود شده چه بر سر این خانواده می‌آید. پیکر مسعود سال ۷۴ پیدا شد.

به گزارش فرهنگ نیوز ، بعضی بازیگران در سینمای ایران با بعضی نقش‌ها و فیلم‌ها گره خورده‌اند. «اصغر نقی‌زاده»هم از آن دسته بازیگرانی است که شنیدن نامش و دیدن چهره‌اش ما را به یاد سینمای دفاع مقدس می‌اندازد. به یاد «از کرخه تا راین»، «آژانس شیشه‌ای» و «خاکستر سبز». او تصویر بسیجی شوخ‌طبع و طناز را در سینمای دفاع مقدس خلق کرد و با حضور در بسیاری از آثار «ابراهیم حاتمی‌کیا» یکی از سینماگران شاخص دفاع مقدس، به چهره‌ای آشنا در آثار او تبدیل شد. اما هم‌محله‌ای‌هایمان بیش از سایرین بر ویژگی خاص نقش‌های این هنرمند واقفند و آن هم این است که اصغر نقی‌زاده، همیشه خود واقعی‌اش را بازی می‌کند. نقش همان بچه‌های ساده و صمیمی کوچه، خیابان و مسجد که جانشان را کف دست گرفتند تا از مام وطن دفاع کنند. با این حال کمتر کسی است که بداند این بازیگر هم‌محله‌ای پیش از اینکه به هنر بازیگری روی بیاورد عکاس جنگ بوده است.

هفته دفاع مقدس بهانه‌ای شد تا همشهری محله پای حرف‌های این بازیگر بنشینید و با او به خاطرات دوران جنگ سرک بکشد.

بچه‌محله جی

در محله جی متولد شدم. پدرم کارمند بانک بود و مادرم خانه‌دار. سال ۱۳۵۸ هم رفتیم و در کوچه شهید عشقی در خیابان ۱۶ متری امیری ساکن شدیم. خانه‌مان نزدیک مسجد جواد الائمه(ع) بود. به همین علت هم یک پایم همیشه در این مسجد بود. در آن دوره مرحوم فردی، سلحشور، نادری، آجرلو و... حضور فعالی داشتند. جمعی که هنوز در مساجد تهران نمونه‌اش را کمتر می‌توانیم ببینیم. من در این مسجد فعالیت‌های مختلفی می‌کردم تا اینکه جنگ آغاز شد.

آغاز جنگ در ۲ بعدازظهر

روز ۳۱ شهریور ۵۹ ساعت ۲ بعدازظهر بود که صداهایی شنیدم. خانه ما به فرودگاه خیلی نزدیک بود و هواپیما که بلند می‌شد کاملاً حس می‌کردیم. در محل بودم که صداهایی شنیدم و با خودم گفتم چه شده؟ وقتی رسیدم از تلویزیون شنیدم که جنگ آغاز شده. مساجد دست به کار شدند. در آن دوره مسجد پایگاه و پاتوقی اهالی بود. بسیاری از مشکلات و دغدغه‌های اهالی در مسجد مطرح و برطرف می‌شد. پس این بار هم مسجد در مقام پایگاه پشتیبانی و اعزام رزمندگان کارش را آغاز کرد. در آن دوره که انقلاب تازه پیروز شده بود، بسیاری از سران ارتش از این مجموعه خارج شده بودند و سپاه هم که کارش را تازه آغاز کرده بود، این‌طور شد که به فرمان حضرت امام(ره) مردم برای حضور در جبهه اعلام آمادگی کردند.

خاطره نخستین اعزام به جبهه

کسی که باعث شد پای من به جبهه باز شود حاج آقا مطلبی، پیشنماز مسجدمان‌ـ جوادالائمه(ع) ‌ـ بود. عملیات فتح‌المبین در سال ۶۱ بود که برای نخستین بار عازم جبهه شدم. خانواده‌ام هم با رفتنم مخالفتی نداشتند. آن روزها مسجد حال و هوای خاصی داشت. هر روز خبر شهادت یکی از اهالی به گوشمان می‌رسید. در عملیات بیت‌المقدس ۷ تن از بچه‌محل‌های ما به شهادت رسیدند.

بهترین عکسی که گرفتم

عکاسی را از اواخر دوران دبیرستان که علاقه‌ام به سینما و بازیگری بیشتر شده بود، شروع کردم. وقتی درسم تمام شد در آموزش و پرورش در دوراهی قپان، واحدی بود به نام سمعی و بصری که آنجا استخدام شدم. همین زمان بود که دوره‌هایی از عکاسی و ویدئوی و... را به‌صورت کامل‌تر آموزش دیدم. وقتی رفتم جبهه از من پرسیدند چه‌کاری بلدی؟ گفتم: عکاسی و کار با آپارات و... را بلدم. یک دوربین کنون ef داشتم که شروع کردم به عکاسی. بهترین عکسی هم که گرفتم شهید افراسیابی است با پای قطع شده و بچه‌های گردان هم پشت سرش حرکت می‌کنند. این عکس خیلی معروف شد. آن عکس را پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۶۲ ساعت ۵ بعدازظهر گرفتم. آنقدر خودم خوشم آمد که هنوز جزییاتش را به خاطر دارم. اما متأسفانه هیچ‌کدام از عکس‌هایی را که در دوران دفاع مقدس انداختم، ندارم؛ چرا که در آن دوران لشگر ۲۷ نگاتیوها را در اختیارمان می‌گذاشت به همین دلیل تمام عکس‌ها را در اختیارشان قرار دادم و الان هیچ‌کدام از عکس‌هایم را ندارم.

خبر شهادت پسرخاله‌هایم را خودم دادم

جنگ خاطرات بسیاری برایم به جا گذاشت. دیدن زخمی شدن همرزمان و شهادتشان لحظات سختی بود که باید تحمل می‌کردیم اما از آن سخت‌تر وقتی بود که مجبور بودم خبر شهادت هم‌محله‌ای‌هایم را به خانواده‌هایشان اطلاع دهم. به خانه همرزم شهیدم می‌رفتم، در خانه که به رویم باز می‌شد، اول از همه می‌گفتم پسر یا همسرتان مجروح شده و در فلان بیمارستان بستری است. کم‌کم اعضای خانواده را برای خبر شهادت آماده می‌کردم تا اینکه در نهایت متوجه شهادت عزیزشان می‌شدند و این لحظه بسیار سختی بود. درست مثل زمانی که مجبور شدم خبر شهادت پسرخاله‌هایم را به خانواده اطلاع دهم. محسن و مسعود هر دو به فاصله یک سال به شهادت رسیدند. یادم می‌آید محسن که پسر کوچک‌تر خانواده بود بدون دریافت برگه اعزام با بچه‌های محل به گردان کمیل رفت و بدن مطهرش درتپه دوقلو جا ماند. سال ۶۱ بود. در آن زمان کسی قبول نمی‌کرد که محسن به جنگ رفته است تا اینکه در سال ۷۳ در حالی او را پیدا کردند که از بدنش تنها پلاکش باقی مانده بود. مسعود برادر بزرگ‌ترش هم درست ۸ ماه بعد از مفقود شدن برادرش در عملیات والفجر مقدماتی مفقود شد. یک ماه طول کشید تا توانستم به خاله‌ام خبر مفقود شدن مسعود را بدهم. گفتنش خیلی برایم سخت بود. مدام تصور می‌کردم اگر بگویم مسعود هم مانند محسن مفقود شده چه بر سر این خانواده می‌آید. پیکر مسعود سال ۷۴ پیدا شد.

روزهایی که هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود

در آن سال‌ها از رزمنده‌های جنگ عکاسی می‌کردم. در این بین وقتی رزمنده‌ای مجروح می‌شد دست از عکاسی می‌کشیدم و به کمکش می‌رفتم. یادم می‌آید یک بار که درعملیات خیبر مشغول عکاسی بودم یکی از رزمنده‌ها ترکشی به‌صورتش اصابت کرد. بی‌خیال عکاسی شدم و سریع به کمک یک امدادگر که به تازگی هم موجی شده بود با برانکارد مجروح را به عقب می‌بردیم. در تمام مسیر مدام خمپاره اطرافمان زده می‌شد و ناخواسته برانکارد از دستمان رها می‌شد و دوباره مجروح را روی برانکارد می‌گذاشتیم و مسیر را طی می‌کردیم. جنگ خاطرات تلخ بسیاری دارد. عبدالرشید از فرماندهان عراقی اسرای ما را سوار هلی‌کوپتر می‌کرد و از ارتفاع بسیار آنها را به پایین پرتاب می‌کرد. یا یک بار به گردان لشگر ۱۷ علی‌بن ابی‌طالب(ع)، بمب سیانوری زدند و در جا ۱۵۰۰ رزمنده به شهادت رسیدند. این اتفاقات خیلی تکان‌دهنده بود.

وقتی حبیب غنی‌پور به خیل شهدا پیوست

شبی که «حبیب غنی‌پور» از بچه‌های محله ما به شهادت رسید در گردان حضور داشتم. بعد از عکاسی پیش حاج محمد کوثری در لشگر ۲۷ برگشتم. سنگری درست کرده بودند که به من و چند رزمنده گفتند امشب را اینجا بمانید. سنگر نزدیک یک سه‌راهی بود. آن زمان عراقی‌ها دوراهی و سه‌راهی را می‌زدند. آن شب به همراهانم اجازه ندادم شب را در سه‌راهی بمانند. این شد که شبانه به عقب برگشتیم. صبح بچه‌ها آمدند و گفتند دیشب عراقی‌ها درست همان نقطه را موشک زدند و ما تصور کردیم شما زیر آوار مانده‌اید. همان موقع بود که خبر شهادت حبیب غنی‌پور را دادند. گذشت و گذشت تا آتش بس اعلام شد. شبی که آتش بس اعلام شد ما در شلمچه بودیم. صبح روز آتش بس بالای خاکریز رفتیم. جنازه یک سرهنگ عراقی را می‌دادیم و ۱۰ تا بسیجی تحویل می‌گرفتیم.

برای رفتن به سینما کتک خوردم

از دوران نوجوانی عاشق سینما بودم. آن زمان بیشتر به سینما جی، خرم، سلسبیل، ناتالی در سه‌راه ابر‌آباد و سینما فلور می‌رفتم. هفته‌ای ۵ بار فیلم سینمایی تماشا می‌کردم. پدرم خیلی مخالف بود و بارها از این بابت کتک خوردم اما باز هم دست‌بردار نبودم. بیشتر وقت‌ها برای خرید بلیت پول نداشتم و به همین علت کنار در خروجی سینما می‌ایستادم و تمام مدت گوشم را به در می‌چسباندم. یادش به خیر! سینما جی را خیلی دوست داشتم. تمام آن روزها برایم خاطره است. خیابان خاکی سی متری جی، درشکه‌هایی که مرتب در این خیابان‌ها رفت و آمد داشتند، نهر فیروز‌آباد و پادگان جی که به‌خصوص در ماه رمضان به دلیل اینکه لحظه افطار به قول معروف توپ در می‌کرد، حسابی مورد توجه بود. تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی حوزه هنری برپا شد و من هم به این حوزه رفتم. تا سال ۶۸ پشت دوربین بودم تا اینکه در فیلم «مهاجر» به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا مقابل دوربین قرار گرفتم. حاتمی کیا روابط میان آدم‌ها را در دنیای جنگ به خوبی می‌شناخت به همین دلیل فیلم‌های ماندگاری هم در این‌باره ساخت. آشنایی من و ابراهیم حاتمی کیا باعث شد که من خاطرات جنگم را برای ابراهیم تعریف کنم، یعنی اصغر زمان جنگ را به ابراهیم ارائه کنم و ابراهیم، اصغر را تبدیل به اصغر سینمایی کرد. ما حدود ۸ سال با هم کار کردیم تا آژانس شیشه‌ای.

بچه‌های جنگ در هیئت فاطمه زهرا(س)

هر چند حال و هوای محله و مسجد جوادالائمه(ع) نسبت به گذشته خیلی فرق کرده اما هنوز هم پاتوق قدیمی‌های مسجد جواد الائمه(ع) و هیئت فاطمه زهرا(س) در خیابان ۱۳ متری حاجیان است. در دوران جنگ همه رزمنده‌هایی که از محله‌مان اعزام شدند در لشگر ۲۷ جمع شدند. الان هم بازمانده‌های همان دوران در هیئت دور هم جمعند و جنگ و خاطراتش را برای همدیگر و به‌خصوص جوان‌ترها بازگو می‌کنند.

کارنامه یک عشق سینما

اصغر نقی‌زاده سال ۱۳۴۱ در محله جی متولد شد. مدرک فوق دیپلم بازیگری را گرفت و در فیلم‌هایی مانند مردی از جنس بلور، آژانس شیشه‌ای، از کرخه تا راین و وصل نیکان ایفای نقش کرده است. از جمله سوابق هنری او می‌توان به ایفای نقش در فیلم‌هایی همچون «مهاجر» (ابراهیم حاتمی کیا، ١٣۶٨)، «چشم شیشه‌ای» (حسین قاسمی جامی، ١٣۶٩)، «وصل نیکان» (ابراهیم حاتمی‌کیا، ١٣٧٠)، «از کرخه تا راین» (ابراهیم حاتمی‌کیا، ١٣٧١)، «خاکستر سبز» (ابراهیم حاتمی کیا، ١٣٧٢)، «سرزمین خورشید» (احمدرضا درویش، ١٣٧۵)، «آژانس شیشه‌ای» (ابراهیم حاتمی‌کیا، ١٣٧۶)، «مردی از جنس بلور» (سعید سهیلی، ١٣٧٧)، «گاهی به آسمان نگاه کن» (کمال تبریزی، ١٣٨١)، «دست‌های خالی» (ابوالقاسم طالبی، ١٣٨۵)، «به خاطر خواهرم» (حجت‌الله سیفی، ١٣٨۶)، «کلبه» (جواد افشار، ١٣٨٧)، «ده رقمی» (همایون اسعدیان، ١٣٨٧)، «جایی نزدیک زمین» (مهدی رحمانی، ١٣٨٨)، «گزارش یک جشن» (ابراهیم حاتمی کیا، ١٣٨٩) و «سلام بر فرشتگان» (فرزاد اژدری، ١٣٩٨) اشاره کرد.

متن نامه سردار سلیمانی به حاتمی کیا

به گزارش فرهنگ نیوز، سردار قاسم سلیمانی فرمانده رشید سال‌های دفاع مقدس و از افتخارات امروز جهان اسلام و نور چشم خانواده شهدا، پس از تماشای فیلم سینمایی «چ» متنی را خطاب به آقای حاتمی‌کیا ارسال کرده است.

متن این نامه که طبق وعده قبلی پژمان لشگری پور مدیر پروژه «چ» همزمان با شب تولدت ابراهیم حاتمی کیا در سایت فیلم سینمایی «چ» قرار گرفته به شرح زیر است.

بسم الله الرحمن الرحیم

به: سردار هنر برادر عزیز جناب آقای حاتمی کیا

از : سرباز اسلام و ایران

با سلام؛

فرصتی شد پس از مدت ها فیلم " چ " را ببینم. با دیدن آن صحنه ها، به یاد غربت دیروز ایرانی ترین ایرانی ها و اسلامی ترین اسلامی ها، ایثارگران فداکاری که فرصت یافتید ، با هنر قابل تقدیر خود ، یک نمونه از هزاران نمونه اعجاب آور آنان را به تصویر بکشانید و بر مظلومیت امروز همان چهره های فراموش شده گریه کردم.

برادرم از طعنه ها و سرزنش ها نهراسید و به سیمرغ های دنیوی هم فکر نکنید و این راه را ادامه دهید. سیمرغ شما وجدانهای بیدار شده ، در اثر این حقیقت ارزشمند ارایه شده و اشک های غلتانی است که بر گونه ها جاری ساختید.

جنت الهی برخاسته از دعای مادران شهیدان و مجروحین سالها بر بستر افتاده ، مبارکتان باد.

برادرت قاسم سلیمانی

دخترم ۵ سالش بود می گفت برایش چادر بخریم...

گفتگو با همسر شهید مدفون در دانشگاه امیرکبیر

دخترم ۵ سالش بود می گفت برایش چادر بخریم

خوشحالم از اینکه سربلندمان کرده. هم در این دنیا و هم در آن دنیا سرافرازیم. دلم می خواهد تمام دنیا بفهمد که چرا همسران ما به جنگ رفته اند؟ به خاطر وطن به خاطر ناموس به خاطر دین اسلام. دلم می خواهد جوانان درک کنند این موضوع را تا شاید کمی به حجاب اعتقاد بیاورند.

به گزارش فرهنگ نیوز ، روزها و ساعت های سی و دو سال از زندگی ملیحه ترابی در مرور خاطرات ۶ سال زندگی مشترکش گذشت . ۳۲ سال انتظار کشید و در لحظه های انتظار شیرینی ثانیه های ۶ سال زندگی با شهید رضا سلمانی کرد آبادی را مرور کرد. هرچند که دیگر او را نمی دید ولی خاطراتش را در حافظه حفظ کرد و با عکس او سالهایش را سپری کرد . ثمرات زندگی مشترکشان را بر روی چشم بزرگ کرد تا همسرش را همیشه با خود همراه داشته باشد. و حالا بعد از سی و دو سال شهید گمنام دانشگاه امیر کبیر شناسایی شده و ملیحه ترابی از اصفهان برای دیدار با همسرش در دانشگاه امیر کبیر به تهران  می آید.

- شما چند فرزند دارید؟
 
من سه فرزند دارم. آسیه سلمانی ، آمنه سلمانی و جواد سلمانی.
 
- متولد چه سالی بودند؟
 
۱۳۳۵.
- چه سالی به جبهه رفتند؟
 
همان اوایل سال ۶۱ درخرداد ماه در عملیات بیت المقدس به شهادت رسیدند.
 
- چند ساله بودند که به شهادت رسیدند؟
 
۲۵ ساله بودند که به جبهه رفتند و چند وقت به ما گفتند مفقودالاثر شده اند. حالا به ما خبر دادند بعد از سی و سه سال که ۶ سال قبل تعدادی شهید را در اردوگاه عراق پیدا کرده اند و چون پلاک و نشانه ای نداشتند به عنوان شهید گمنام در دانشگاه امیر کبیر تدفین شده اند. 
 
- چطور متوجه شده اند که این شهید گمنام همسر شما بوده؟
 
از خون پدرشوهر و دخترم گرفتند و آزمایش کردند و از آن طریق متوجه شده اند. بعد متوجه شدند و به ما خبر دادند و گفتند بیایید تهران می خواهند برایش مراسم بگیرند . در ضمن گفتند هر چی شما بخواهید ما همان کار را انجام می دهیم. اگر بخواهید می توانیم شهید را به اصفهان بیاوریم اما گناه دارد نبش قبر کنید ما هم پذیرفتیم که همان جا باشند. قرار است به تهران بیایم و جایگاهش را ببینیم.
 
- شما از رفتن ایشان به جبهه رضایت داشتید؟
 
بله من آن موقع یک دختر ۵ ساله داشتم یک دختر سه ساله داشتم و یک پسر ۶ ماهه داشتم. من به دخترم میگفتم از پدرت بپرس از من راضی است ؟ او هم میپرسید . ایشان جواب میداد من راضی هستم خدا و رسول هم از شما راضی باشد  که با من همکاری میکنید تا برای دین اسلام مبارزه کنم. من هر چه از شوهرم بگویم کم گفتم... نمیدانید چقدر با وقار بود با خدا بود حرف حق میزد ، با دیگران بر سر اسلام بحث میکرد . من همیشه به او میگفتم آقا رضا حرف تو تک هست من افتخار میکنم به تو که انقدر قشنگ از اصول دین و انقلاب دفاع میکنی.
 
- چطور ازدواج کردید؟
 
من ۱۴ ساله بودم که پدر شوهرم که صاحب شرکت قالیبافی بود با سر کارگرانش برای دیدن قالی مادرم به خانه ما آمدند . پدر شوهرم من را دیدند و برای پسرشان من را خواستگاری کردند. مادرم گفتند دخترم فقط ۱۴ ساله است . اما موافقت کردند. دوشنبه خواستگاری کردند ، پنج شنبه همان هفته عقد کردیم و سه ماه بعد هم عروسی کردیم. ۱۵ ساله بودم که دختر اولم را به دنیا آوردم ۱۸ ساله بودم که فرزند دومم به دنیا آمد و ۲۰ سالگی نیز پسرم به دنیا آمد. یکسال بعد نیز همسرم مفقود الاثر شد.
الان ۳۳ سال است که من بچه هایم را تنها بزرگ کردم خیلی سخت بود اما همیشه به امید این بودم که خدایا همسرم را در راه تو از دست دادم من را آن قدر استوار کن که بتوانم فرزندانش را بزرگ کنم و به ثمر برسانم.
 
- فرزندانتان چطور هستند؟
 
فرزندانم همه ازدواج کرده اند و بچه دارند و من خدا را شکر میکنم که هر کدام به ثمر رسیده اند.
 
- شغل همسرتان چه بود؟
 
کارهای متفرقه انجام میدادند. گاهی در کارخانه کمک پدرشان میکردند. بنایی را دوست داشت گاهی بنایی میکرد . به هر صورت تلاش میکرد خرج زندگیمان را دربیاورد. خدا میداند که چقدر پولش برکت داشت.
 
- شده بود با همسرتان قهر کنید؟
 
نه ، من فقط شش سال با او زندگی کردم. مثل تمام زن و شوهر ها گاهی با هم اختلاف داشتیم او می-آمد و آشتی میکردیم من غرور داشتم همیشه او می آمد.
 
- رفتارشون در مقابل فرزندانشان چطور بود؟
 
عاشق بچه ها بودند . موقعی که دختر دومم را به دنیا آوردم . مادرشان گفتند: "دوباره خدا به شما دختر داده ؟!" ایشان به مادرشان گفتند: " مادر ببین خدا به من چه گلی داده فرقی نمیکند."
 یادم هست دخترم ۵ ساله بود که میگفت: " بیا برویم برای دخترمان چادر بخریم."
 
- اخلاق ایشان چطور بود؟
 
شوهر من ۲۵ ساله بود اما اندازه یک مرد صدساله فهم و درک داشت . خدا می داند چقدر درک و فهم داشت . به  من همیشه می گفت: "سعی کن با نفست مبارزه کنی . همیشه به زیر دستت نگاه کن مبادا من نبودم به بالا دستت نگاه کنی . به زیر دستت نگاه کن تا راضی باشی".
 از این شش سالی که من با این مرد زندگی کردم هیچ وقت بدی از او ندیدم خیلی مرد بود خیلی...  
 
بر روی حجاب خیلی تاکید داشتند گاهی اگر تار مویم از زیر روسری بیرون می آمد با آرامش به من تذکر می داد و طوری که هیچ کس متوجه نمی شد. همیشه در جمع با اشاره حرف می زدیم. 
 
- وقتی ازدواج کردید فکر می کردید شهید بشوند؟
 
اصلا فکر نمی کردم. یک بار به من گفتند اگر در جبهه شهید شدم چه می کنی؟ گفتم چه کار می توانم بکنم سه فرزندانم را بزرگ می کنم. فقط برایم دعا کن بتوانم بچه هایمان را آن طور که دوست داری به ثمر برسانم. الحمدلله امیدوارم از پس این کار برآمده باشم.
 
- چقدر همسرتان بعد از شهادت در زندگیتان حضور دارند؟
 
من همیشه با عکس همسرم صحبت می کنم. حتی یک سنگ یادبود در گلزار شهدای اصفهان برایشان گذاشتیم من می روم و بر سر این سنگ مزار با او صحبت می کنم گریه می کنم و با او درد دل می کنم. وقتی آنجا میروم احساس می کنم کنارم هستند و من را آرام می کنند و دلداریم می دهند. 
 
-  پیش آمده شکایت کنید و بگویید چرا تنهایتان گذاشت؟
 
اصلا! فقط می گویم شفاعتم را بکن تا ذلیل نشم . مراقب بچه هایت باش . کمک جوانان کن.
 
- فکر می کردید پیکر همسرتان پیدا شود؟
 
نه فکر نمی کردم. پنج شنبه که از بنیاد شهید آمدند منزلمان بهشان گفتم انتظار داشتم بعد از ۳۲ سال بیایید بگویید همسرم زنده هست ولی فکر نمی کردم خبر شهادتش را برایم بیاورید. اما باز هم شکر خدا که شوهرم در راه اسلام شهید شده خوشحالم از اینکه سربلندمان کرده. هم در این دنیا و هم در آن دنیا سرافرازیم. دلم می خواهد تمام دنیا بفهمد که چرا همسران ما به جنگ رفته اند؟ به خاطر وطن به خاطر ناموس به خاطر دین اسلام. دلم می خواهد جوانان درک کنند این موضوع را تا شاید کمی به حجاب اعتقاد بیاورند.
 
- اگر می دانستید به شهادت می رسند اجازه می دادید به جبهه بروند؟
 
از من می پرسید: " اگر شهید شدم چه کار می کنی؟" می گفتم شکر خدا می کنم الگوی من حضرت زهراست الگوی من حضرت زینب است . یک بار سر فرزندم شکسته بود و او می خواست برود به او گفتم من را در این حال نگذار. گفت شما برایم عزیز تر از علی اصغر امام حسین نیستید . شما به کربلا نگاه کن امام حسین فرزند ۶ ماهه خود را داد. من می دانم که شما می توانی مثل یک قهرمان فرزندانم را بزرگ کنی .
 
-  نظرتان درباره اینکه ایشان در دانشگاه امیر کبیر به خاک سپرده شده اند چیست؟
 
ایرادی ندارد موجب سرفرازی من و بچه هایش است.

 

واکنش دیالمه به احتمال دست دادن بنی صدر با رئیس جمهور آمریکا...

بازخوانی فریاد دیالمه

واکنش دیالمه به احتمال دست دادن بنی صدر با رئیس جمهور آمریکا

بنی‎صدر که آنزمان در قامت رئیس جمهور ساختارهای فراوان گفتمانی و ایدئولوژیک نظام را زیر پا گذاشته بود، در پاسخ به سوالی مبنی بر احتمال آمدن روزی که در آن وی با ریگان در کاخ سفید دست بدهد، گفته بود: «دنیا، دنیای احتمالات است و همه چیز احتمال دارد.»

به گزارش فرهنگ نیوز ،  شیهد عبدالحمید دیالمه را همه آنهایی که به یاد دارند، به صراحت لهجه و خط نگهداری از خطوط قرمز گفتمانی و آرمانی انقلاب می شناسند. صراحت و جدیت وی در فریاد کشیدن در مواقع عبور از خطوط قرمز، به حدی بود که سرانجام سر سبز او را به باد داد تا به خیل شهیدان انقلاب اسلامی بپیوندد. اما شاید یکی از ماندگار ترین فریادهایی که او بر سر جریان منحرف نفوذ کرده در بنده انقلاب اسلامی کشید، مربوط به ادعای دوپهلوی بنی‎صدر مبنی بر امکان دست دادن وی با ریگان در کاخ سفید بود.

رجانیوز، بنی‎صدر که آنزمان در قامت رئیس جمهور ساختارهای فراوان گفتمانی و ایدئولوژیک نظام را زیر پا گذاشته بود، در پاسخ به سوالی مبنی بر احتمال آمدن روزی که در آن وی با ریگان در کاخ سفید دست بدهد، گفته بود: «دنیا، دنیای احتمالات است و همه چیز احتمال دارد.»

شهید دیالمه در واکنش به این اظهار نظر دوپهلو، نطقی محکم و انتقادی در مجلس اول به ریاست هاشمی رفسنجانی ایراد کرد که البته با حمله طیفی خاص از نمایندگان به وی همراه بود.

آنچه در ادامه می‎خوانید بخش‎هایی از این نطق تاریخی است که در تاریخ دهم دی ماه ۱۳۵۹ و در نود و دومین جلسه از جلسات دوره اول مجلس شورای اسلامی توسط وی ایراد شد:

رئیس- آقای دیالمه بفرمائید.

دکتر دیالمه- بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. از آن زمان که ملت ما خط امام را به عنوان رمز حیات خود یافت و هر لحظه فریاد برآورد که تنها خطی که آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی رادر این برهه از زمان ترسیم میکند خط امام است صهیونیسم بین المللی بر آن شد تا آنجا که میتواند آگاه و ناآگاه خط بدلی بسازد . و خطوط کشیده شده از راست و چپ. اما یکباره همه این خطوط در حول محور یک خط قرار گرفتند. و چنان خط صخیمی در مقابل خط امام ترسیم کردند که شاید هیچ خطاطی اینچنین نمیتوانست کرد، آنها کلاس خطاطی تشکیل دادند و خطاطان پرورانیدند (خلخالی: تو خودت هم یکی از آنها بودی) تا خطهای راست و چپ را بکشند.

خلخالی- تو دیگر چنان خودت را به خط امام زدی که گوئی از همه ما جلوتر بودی. مخالف مبارزات بودی حالا آمدی به خط اما م وارد شدی اختلافات را زیاد نکنید خجالت بکشید.

رئیس- آقای خلخالی خواهش میکنم سکوت را رعایت بفرمائید.

دیالمه- اما آن خط محوری کدام خط است؟ خطی که اشغال جاسوسخانه را نقطه ضعف میداند (خلخالی: به تومربوط نیست) و نه قوت ملت ایران خطی که بدنبال آن است تا دولت را به سقوط حتمی بکشاند تا ثابت کند پیش بینی عملیش مبنی بر حداکثر دو ماه دوام این دولت صحت داشته است خطی که دولت را لایق این اوضاع نمیداند و معتقد است که سرنوشت کشور را در این لحظات نباید بدست اینگونه افراد سپرد.

خلخالی- آیا ما هم با بنی صدر بدیم و هم با رجائی؟ تو با همه اینها بد هستی. چرا وقت مجلس را میگیری هر دقیقه اش برای ملت بیست هزار تومان آب میخورد. چه میگوئی.

رئیس- آقای خلخالی برادر نظم مجلس را بهم نزنید.

دیالمه- و با همکاری تمامی نیروهای منحرف از چریکهای فدائی تا جنبش ملی مجاهدین فاسق و از جبهه ملی تا حزب جمهوری خلق مسلمان فاسد با ساختن شایعاتی همچون استعفای نخست وزیر سعی در تضعیف آن دارد. خطی که میکوشد جهاد سازندگی سپاه پاسداران و کمیته ها را ابزار قدرت برای گروهی خاص معرفی نماید. خطی که میکوشد از روحانیت ، این سنگر همیشه مقاوم درمقابل استعمارگران مخالفینی مجهول در ذهن ارتشیان عزیز ما بسازد . و دائماً در افکار آنان ردمد که بعد از اتمام جنگ و یا نبودن این خط شما را بجرم خیانت اعدام خواهند کرد. و هیچ نمیگوید که در آن زمان که همین گروهکها فریاد انحلال ارتش را برآورده بودند۰۰۰

خلخالی- امام فرموده است آتش بس کنید این حرفها مخالف حرف امام است.

دیالمه- چه نیروهائی و چه گروههائی پیروی از خط امام و با پشتیبانی ملت از تشکیل ارتش دفاع کرد (همهمه نمایندگان).

خلخالی- خاک بر سر گروههائی که تو مدافعش باشی.

رئیس- چرا شلوغ میکنید؟

دیالمه- خطی که با یک برنامه ریزی حساب شده میکوشد تا برای گردش اذهان از امریکای جنایتکار اینطور وانمود کند که مبارزات ضد امپریالیستی ملت ما را حزب توده طراحی کرده است. خطی که با راکد ساختن جبهه های جنگ و جلوگیری ازحملات تهاجمی (خلخالی: و ایجاد اختلاف در مجلس) ارتش را دلسرد نموده و ندای قبول صلح را در میان آنها سر میدهد. آنان خلاف میلشان باشد شایع میکند که افرادی را که شکنجه شده بودند اعدام کردند تا هیأت آنان را نبیند. خطی که در مقابل این سؤال که آیا امکان دارد که روزی در کاخ سفید با ریگان دست بدهید؟ میگوید دنیا دنیای احتمالات است و همه چیز احتمال دارد . خطی که احتمال میدهد روزی در مقابل فشار قدرتها تسلیم نامه امضا کند. و بالاخره خطی که امام را نه به عنوان رهبر انقلاب ، که به عنوان پدر خطاب میکند تا از استقرار ولایت فقیه در جمهوری اسلامی سرباز زده باشد. و خطی که فریاد بحث آزادش گوش فلک را کر کرده در حالیکه بیش از همه از بحث آزاد وحشت دارد. و بسیاری از خصوصیات دیگر از این خط.

رئیس- یک دقیقه دیگر وقت دارید.

دیالمه- و این است که آقایان و خانمهای نماینده ما امروز بیش از هر زمان دیگر مسؤولیت ترسیم و تفهیم خط امام را برای ملت مسلمان ایران داریم. تا روشنی این راه به تاریکی خطوط انحرافی تبدیل نگردد. والسلام عیلکم و رحمه الله و برکاته.

نمایندگان- الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر منافقین و صدا. (یکی از نمایندگان: مرگ بر دکتر بقائی).

غضنفرپور- مرگ بر ترسیم کننده همین خطی که میخواهد رئیس جمهور را ۰۰۰۰(یکی از نمایندگان: مرگ بر تمام کسانی که در مقابل امام ایستاده اند).

کرمی- آقای هاشمی اگر مجلس رئیس دارد که مسؤول نظم مجلس است آقای خلخالی چه صیغه- ای است در این مجلس که نظم مجلس را بهم میزند؟ بیان کنید تا ما بفهمیم.